يادداشت هاي يك مترجم

sharj

يادداشت هاي يك مترجم

تبلیغات

ساخت وبلاگ | ساخت سایت

بهار سال 1395، بيست و نهمين بهار زندگي من بود. با توجه به شرايط خانوادگي و تسلط مادرم به زبان انگيسي، از كودكي با زبان انگليسي آشنا شدم. به گفته بسياري از افراد فاميل وقتي سخن گفتن را شروع تازه كرده بودم، بسياري از كلمه‌هاي انگليسي رو بهتر از كلمه‌هاي فارسي به زبان مي‌آوردم. شايد اگر پدر مهربونم نبود من الان تو صحبت‌هاي روزمره خودم به زبان فارسي دچار مشكل بودم. آخه من خيلي كم بياد ميارم كه مامانم با من به فارسي صحبت كرده باشه. مادرم آدم آكادميك و دانشگاهي بود و بسيار به تحصيل و پيشرفت درسي من اهميت مي‌داد، اين طوري بود كه به توصيه يكي از همكاراش تو دانشگاه تهران من رو از همون اول، يعني اول دبستان تو يكي از دبستان‌هاي غيرانتفاعي تهران كه خيلي هم تو رسيدگي به مسائل آموزشي دانش‌آموزان شهره بود، ثبت نام كرد. بله، احتمالا شما هم به اين فكر مي‌كنين كه اين مدرسه هم يجورايي نقش مامانم در سال‌ها اول زندگي رو بازي كرده، حدستون درست هست، از همون اول دبستان آموزش زبان انگليسي رو اين دفعه با برنامه‌ريزي و به صورت حرفه‌اي دنبال كردم. با توجه به پيشينه‌اي كه داشتم، تو دبستان سر كلاس‌هاي زبان انگليسي(بر عكس كلاس رياضي.!) به خوبي درخشيدم. به خاطر نمرات خوب درس زبان انگليسي، يك بار هم بهم جايزه دادن. شايد باورتون نشه ولي اين قدر اين جايزه كه يه ساعت مچي قرمزرنگ بود برام مهم و ارزمند بود كه هنوزم تو كشوي ميز كارم نگهش ميدارم، و گاهي كه نگام بهش ميفته يه لبخندي سرشار از خاطره‌هاي خوب به لبام مياد.

يادم هست تو دبستان ديگه معروف شده بودم به «رمضاني خارجي».! اون موقع اين لقب رو خيلي دوست داشتم و به من انگيزه زيادي مي‌داد تا زبان انگليسي رو خيلي جدي دنبال كنم. خيلي وقت‌ها تو مناسبت‌هاي مختلف بچه‌ها تو مدرسه از من ميخواستن كه يه جمله رو واسشون به انگليسي ترجمه مقاله تا اون رو تو خونه استفاده كنن. يادمه افسانه كه يكي از دوستان صميمي من بود، ميخواست روز تولد خواهرش يه نامه كوچولو به زبان انگيسي واسه خواهرش بنويسه، نامه رو داد به من تا واسش ترجمه فارسي به انگليسي كنم، البته من كامل بلد نبودم و يه جاهايي رو از مامانم كمك گرفتم. هرچند شايد كمترين حجم كار ترجمه انگليسي من تاكنون باشه، ولي خيلي برام عزيز هست و هيچوقت متن اون نامه رو فراموش نميكنم. افسانه تو اون نامه به خواهرش گفت: «ليلاي عزيز من، من هميشه خدا رو شكر ميكنم كه خواهر مهربوني مثل تو رو به من داده. من تو رو خيلي دوست دارم و از خدا ميخوام كه هميشه سلامت و خندون باشي. خواهر گلم تولدت مبارك»


مطالب مرتبط
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
سایت :
پیام :
خصوصی :
کد امنیتی :
ليست صفحات

ساخت وبلاگ | ساخت سایت

جستجوگر پیشرفته سایت



در اين وبلاگ
در كل اينترنت
آمار

کاربران آنلاین کاربران آنلاین : 1 نفر
آمار بازدیدآمار بازدید
بازدید امروز بازدید امروز : 2
بازدید دیروز بازدید دیروز : 0
بازدید کلی بازدید کلی : 104
موضوعات
موضوعي ثبت نشده است
پنل کاربری
ورود کاربر

نام کاربری :
پسورد :

عضويت سريع
نام کاربری :
پسورد :
تکرار پسورد:
ایمیل :
نام اصلی :
نظرسنجي
تبادل لینک هوشمند
لینک :
خبرنامه
براي اطلاع از آپدیت شدن سایت در خبرنامه سایت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود
عضویت لغو عضویت